Tuesday, January 31, 2012

از این پس به جای واژه بی‌ مسمای "تک نرخی کردن نرخ ارز" سیاست جدید اعلام شده بانک مرکزی را این گونه بنامید:

از این پس به جای واژه بی‌ مسمای "تک نرخی کردن نرخ ارز" سیاست جدید اعلام شده بانک مرکزی را بنامید: "حذف پلیسی‌ ۸۰% متقاضیان ارز از بازار و تغذیه نصفه نیمه ۲۰% باقیمانده با نرخ دولتی به شرط اینکه ثابت کنند ارز را برای آن کارهایی‌ که حکومت مجاز میشمارد نیاز دارند"

*توضیح: تبدیل دارائیهای ریالی شهروندان به ارز برای محافظت از خود در برابر تحریمها یا تورم ایجاد شده توسط دولت به هیچ وجه مجاز نیست، چون باعث میشود پول شهروندان از معرض دستبرد (ببخشید دسترس) دولت خدمتگزار خارج شود.

Friday, January 27, 2012

ماجرای گرگی که لباس سگ‌ گله پوشیده بود

یکی‌ بود یکی‌ نبود، توی ده شلمرود هفتاد میلیون گوسفند بودند که شب و روز کار میکردند تا یک لقمه علف گیر بیارن و بخورن. از اون طرف هم یک سگ گله بود که میگفت نژادش احمدی است ولی‌ در واقع از نژاد گرگ بود و تا این گوسفندای بیچاره میخواستن یه کمی‌ دنبه دار و سرحال بشن آقا گرگه میزد به گله و در هر حمله مقداری از دمبه هر گوسفند را می‌برید و میخورد. اولا رسمش بود که درصد سالانه دنبه دزدی خود را از طریق بانک مرکزی مزرعه اعلام میکرد ولی‌ این اواخر قدغن کرده بود که دیگه بانک مرکزی هم حق اعلام نرخ دنبه دزدی را نداره و هرچی‌ کارشناسان میگفتن اعلام نرخ دنبه دزدی لازم است تا گوسفندان تکلیف خود را بدانند، به بهانه اینکه اعلام نرخ تورم محرمانه است از این کار شانه خالی‌ میکرد یا اینکه یک نرخ الکی‌ پایین را اعلام میکرد.

یه روز گوسفندا شنیدند که این گرگ سگ‌ نما پاشو از گلیمش درازتر کرده و بزرگان ده‌‌‌ توی شورای امنیت روستا تصمیم گرفتن با تحریم و بلوکه کردن دارائیهای این گرگ سگ‌ نما او‌را از پا درآورند. در پی‌ این خبر عده‌‌ای از گوسفندان که ازینکه این آقا گرگه دائم دنبه اونها را می‌برید خسته شده بودند به این فکر افتادند که خودشون و هر چی‌ داشتند را از مزرعه زیر قلمرو این گرگ در بیارن.

در واکنش به فرار گوسفندان، آقا گرگه اعلام کرد که از این پس کسی که بخواهد دنبه خود را از زیر دندان او در آورد قاچاقچی محسوب میشود و خروج کسانی‌ که به دلایلی غیر از زیارت و درمان بخواهند خارج شوند مجاز نیست.

اما هر روز گوسفندان زرنگ بیشتری خود را نجات میدادند و البته با فرار این عده‌ از گوسفندا آقا گرگه میموند و تعداد کمتری گوسفند که هنوز حاضر بودن زیر نفوذ این گرگه باشند و مثل گذشته همه چیز خود را به واحد پولی‌ آقا گرگه نگاه داشته بودند و آقا گرگه حالا هربار ازونها دنبه بیشتری می‌برید که جبران اونهایی که از دستش در رفته بودند هم بشه. این دسته از گوسفندان که مونده بودند به جای اینکه به فکر نجات خود از قلمرو آقا گرگه باشند، مدام به بقیه که مزرعه را ترک میکردند غر میزدند که چرا با فرار کردن از دست گرگ باعث سقوط واحد پولی‌ مزرعه میشوند و به اقتصاد ملی‌ مزرعه آسیب میزنند و آقا گرگه را با اونها تنها میگذرند.

این دسته از گوسفندان که تنبلی یا کم عقلی مانع از فرارشان میشد به جای درمان درد خود، با گرفتن ژست مزرعه پرستی‌ داد سخن میدادند که یک گوسفند دارای عرق مزرعه‌ای باید هرچی‌ هم آقا گرگه دنبه‌اش را برید از زیر دندون گرگ در نره و زندگی‌ خود را به واحد پول اجانب تبدیل نکنه. آنها حتا امیدوار بودند که آقا گرگه بتونه مانع خروج گوسفندان فراری از مزرعه شود. راستی‌ شما جز کدوم دسته از گوسفندان هستید؟

آیا آنچه که بانک مرکزی با بوق و کرنا در سایتهای حکومتی اعلام کرده را می‌توان تک نرخی کردن ارز نامید؟

از نظر اقتصادی وقتی‌ قیمت کالایی را تک نرخی می‌نامیم که هر کس هر مقدار از آن کالا بخواهد را بتواند در قیمت مذکور بخرد.

تقاضای دلار از ۳ بخش تشکیل میشود، ۱-تقاضای سرمایه گذاری و ۲-تقاضای مصرفی غیر رسمی‌ ۳-تقاضای مصرفی مجاز و رسمی‌.

یکم: در شرایط امروز بخش عمده تقاضای دلار اکنون مربوط به تقاضای سرمایه گذاری است نه تقاضای مصرفی. این تقاضای سرمایه گذاری از جانب عموم ملت دارد انجام میشود چون ملت بالاخره دارند متوجه میشوند که با نگهداری سرمایه خود به ریال در واقع دارند هر ساله نیمی از ارزش واقعی‌ دارائی خود را به دلیل تورم ناشی‌ از چاپ پول توسط دولت از دست میدهند. این وضع شامل کسانی‌ که دلشان به دریافت بهره بانکی‌ ۱۵% یا حتا ۲۱% خوش بوده هم میشود. و تازه از این پس همگان می‌دانند که با اجرائی شدن تحریم نفتی‌ و بانک مرکزی و خشک شدن چشمه درامد ارزی کشور هیچ حدی برای سقوط ریال قابل تصور نیست و ارزش واقعی‌ دارائی ریالی آنها ممکن است همچنان که در عراق تحت تحریم دوران صدام یا در زیمبابوه رخ داد به یک هزارم هم برسد.

دوم: بخش کوچکتری از تقاضا مربوط به مصارف غیر رسمی‌ است مثل ارز مازاد بر آن ۱۰۰۰ دلار سهمیه‌ای که هر مسافر با خود به خارج میبرد و واردات غیر رسمی‌.

سوم: بخش بسیار کوچکتری از تقاضای دلار، تقاضای مصرفی رسمی‌ است. این بخش شامل آن ۱۰۰۰ دلار سالی‌ یکبار کذایی که به مسافران تخصیص می‌یابد و واردات رسمی‌ و دارای مجوز میشود.

کاری که دولت کرده و اسم آنرا تک نرخی کردن گذارده و اگر دقت کنید سایتهایی مثل مهرنیوز و رجا نیوز و برخی‌ آیدی‌های مشکوک بالاترین هم با لینک دادن پی‌ در پی‌ به این سایتهائی حکومتی مدام آنرا توگویی که اقدام جدیدی است دارند در بوق میکنند این است که آن ۳،۴ نرخ مختلفی‌ که برای ارز سهمیه‌ای در بخش تقاضای مصرفی رسمی‌ قبلا هم اعمال میکرد را تبدیل به یک قیمت کرده، اما هم سهمیه به جای خود در بخش مصرفی باقی‌ است و تازه کاهش هم یافته (مثل کاهش ارز ناچیز تخصیصی به مسافران از ۲۰۰۰ به ۱۰۰۰ و یک بار در سال کردن آن، و یا کاهش شدید ارز اختصاصی به صنایع). اما مشکل اصلی‌ باز جای دیگریست و آن این است که در این به اصطلاح بازار تک نرخی همچون گذشته دو بخش عظیم تقاضای سرمایه گذاری و مصرفی غیر رسمی‌ قرار نیست از این مائده تک نرخی بهشتی‌ هیچ بهره‌ای داشته باشد و به جای ارز تک نرخی، روبرو هستند با چماق و بازداشت و تهدید قضایی‌ مردم و صرافان و حتا منابع خبری مبنی بر اینکه هیچ کس حق اعلام نرخی غیر از آن نرخ خیالی تک نرخی را ندارد.

در این روزها احتمال دارد افرادی به مدت چند روز شانتاژ خبری پیرامون این به اصطلاح ارز تک نرخی را باور کنند و ارز خود را بفروشند، قطعاً ساده لوحی این گروه فرصت مناسبی فراهم خواهد کرد برای آنها که درک درستی‌ از اثرات جدی و بازگشت ناپذیر تحریم‌ها بر اقتصاد ایران دارند تا آنها بتوانند باقیمانده دارائی ریالی خود را هم به ارز و طلا تبدیل کنند.

Sunday, June 26, 2011

هیچ ملتی‌ حق ندارد "سلب حق رای از خود" را به رای گیری بگذارد

بعضی‌‌ها یک جوری از رفراندوم صحبت میکنند، انگار هر چیزی را میشود به رفراندوم گذاشت، بله خیلی‌ چیزها را می‌توان به رفراندوم گذاشت، مثل اینکه آیا قدرت اصلی‌ دست پارلمان باشد یا دست رئیس جمهور، یا اینکه آیا دوره نمایندگی‌ ۴ سال باشد یا ۶ سال، ولی‌ موضوعاتی هم هست که هیچ ملتی‌ حق ندارد اصلا آنها را به رای بگذارد ولو اینکه اکثریت ملت هم با آن موافق باشند. ممنوعیت رای گیری این گونه موارد، ممنوعیت عقلیست و هیچ ملتی‌ حق ندارد با رای گیری دست و پای خودش را ببندد و قوانین بر ضدّ عقل و آزادی آینده خود امضا کند.

در واقع بحث این است که یا شما انسان آزاد هستی‌ یا نیستی‌، اگر آزاد نیستی‌ و برده هستی‌ که پس رای امروزت هم بی‌ ارزش است، اگر هم آزاد هستی‌ که پس عقلا اجازه نداری پای سندی را امضا کنی‌ که در آن نوشته که شما از این پس برده یا گوسفند خواهی‌ بود، چون به محض اینکه چنین چیزی را امضا کنی‌ معلوم میشود که پس از اول هم گوسفند بودی، پس به عنوان یک گوسفند حرف و رای امروزت هم باطل است.

مثال‌هایی‌ از آنچه که هیچ ملتی‌ حق ندارد آنرا به رای بگذرد،

رفراندوم برای برقراری سیستم سلطنت یا ولایت فقیه از این دست است، چون در واقع با آوردن شخصی‌ به نام ولی‌ فقیه یا شاه ما داریم امضا می‌کنیم که فقط امروز که رای میدهیم انسان هستیم، ولی‌ از فردا دیگر حق دست زدن به آن مقام شاه یا ولی‌ فقیه را نداریم، و این یعنی‌ پذیرش گوسفندی در آینده.

یا مثلا اینکه آیا رئیس حکومت حق دارد بیش از دو دوره کاندیدا شود یا نه، باید دنیا برگزاری رای گیری راجع به این موضوع را ممنوع اعلام کند ولو اینکه یک ملتی‌ در یک برهه‌ای آنقدر شیفته یک رهبری شده باشد که ۱۰۰% آن ملت او را برای دوره سوم بخواهند، ولی‌ نباید حتا به این ملت اجازه داد که راجع به این موضوع رای بگیرند و کشوری که بخواهد چنین رای گیری برای نامحدود کردن دوران ریاست جمهوری برگزار کند ولو همه مردمش موافق باشند باید با تحریم و واکنش بین المللی روبرو شود.

مبنای منطقی‌ این واکنش جهانی‌ این است که "همه چیز را همگان دانند"، یعنی‌ همانطور که حتا در فدرال‌ترین کشور‌ها هم، یک ایالت حق ندارد راجع به همه چیز به تنهایی‌ تصمیم بگیرد و قواعدی هست که از سوی‌ حکومت مرکزی به ایالت‌ها تحمیل میشود، در دنیا هم قواعدی هست که حاصل تجربه صدها ساله کلّ بشریت است و بنابراین هر کشوری باید آنهارا بپذیرد ولو اینکه مردم خودش در مقطع خاصی‌ نظر دیگری داشته باشند.

Saturday, March 12, 2011

راه نجات ۲ خانواده موسوی و کروبی از گیر افتادن در بازی کثیف حکومت این است که به حرف‌های آنها در مورد شرایط پدر و مادرشان اطمینان نکنیم.

هرچه اطمینان ملت به حرف‌های دختران موسوی یا پسران کروبی بیشتر شود، رژیم بیشتر آنها را برای شرکت در بازی کثیف خود زیر فشار خواهد گذارد!

در جایی‌ که این روز‌ها خیلی‌ سیاسیون پر سابقه را ناچار کرده اند تن‌ به خواسته نیروهای امنیتی بدهند، برای رژیم اصلا کاری ندارد که این فرزندان معصوم موسوی و کروبی را هم مجبور به گفتن دروغی کند یا آنها را از گفتن حقیقتی بازدارد. البته منظورم این نیست که اینبار این بیانیه اخیر خانواده موسوی حتما دیکته شده رژیم است، نه ممکن است یکی‌ دو باری هم رژیم به این فرزندان اجازه دهند حرف خودشان را به ملت بزنند و حتا آنها موقتا بتوانند از شرایط بد والدین خود بگویند. ولی‌ اگر ما عادت کنیم که حرف‌های آنها را باور کنیم (چه دربارهٔ شرایط بد یا خوب والدین باشد فرقی‌ نمیکند)، آنگاه دیگر رژیم می‌داند که چطوری با تحت فشار گذاشتن این خانواده‌ها آنها را مجبور به تکرار دیکته‌های حکومت کند. (دستگیری داماد سروش را از یاد نبرده ایم).به نظر من دیداری که فقط محدود به فرزندان باشد در درست بودن آن باید شک کرد، چه برسد به اینکه الان فقط یکی‌ از دختران موسوی مدعی است که دیداری با پدر و مادر داشته است. کاملا ممکن است که حتا این یک دختر موسوی را طوری تهدید کرده باشند که به دو خواهر دیگر خود هم حقیقت را نگوید.

تا زمانی‌ که آنها نتوانند با بیرون تماس آزاد داشته باشند، ما آنها را زندانی میدانیم، رژیم می‌خواهد با نشان دادن مقطعی آنها در خانه‌شان یا خاموش و روشن کردن چراغ کاری کند که ما همواره در حال سردرگمی یا شرمندگی و عذر خواهی‌ از خبر قبلی‌ در مورد دستگیری آنها باشیم و به تدریج حساسیت خود را به همه اخبار از دست بدهیم. اگر به فرض صد بار هم حدس و گمان‌های ما دربارهٔ وضعیت این عزیزان غلط از آب دربیاید، هیچ نیازی به شرمندگی نیست که سایت‌هایی‌ مثل جرس عذر خواهی‌ کردند از اخبار قبلی‌ خود! شرمندگی آن متعلق به رژیمی‌ است که راه کسب خبر صحیح را عامدانه بسته است، نه مایی که هیچ راهی‌ به جز حدس و گمان از روی شواهد ضعیف برایمان نمانده. بماند که خود گردانندگان جرس هم ممکن است اتفاقی‌ برایشان افتاده باشد.

.

Friday, February 18, 2011

بحرینی‌های عزیز، نوبت شما بعد از ایران است، نه الان!

عراق و افغانستان تقریبا در قد و اندازه ایران بودند و ببینید که ایران چگونه دموکراسی را در این دو کشور از طریق گونی پول و خریدن سیاستمداران یا تهدید و تطمیع ۵۰% مسموم کرده. لبنان که کوچکتر است دموکراسی آن به وسیله ایران ۹۰% مسموم شده، حالا بحرین را در نظر بگیرید که اولا از نظر اندازه حتا در مقایسه با لبنان هم قطره‌ای بیش نیست، دوما کنار گوش ایران است و ایران برای دسترسی به آن نیاز به هیچ واسطه‌ای ندارد ، سوماً اکثریت قاطع شیعه دارد و متاسفانه تجربه انتخاباتی آن نشان داده که مردم به این احزاب شیعه رای هم میدهند، و چهارماً حکومت ایران سالهاست که در حال تربیت آخوند شیعه بحرینی است. تصورش سخت نیست که رژیم ایران چه بر سر دموکراسی بحرینی خواهد آورد.

هرقدر انقلاب در مصر و تونس و یمن و لیبی‌ نوید بخش است، انقلاب بحرین در شرایط فعلی افق جالبی‌ ترسیم نمیکند. فکر می‌کنم بحرینی‌ها برای انقلابشان مجبورند صبر کنند تا حکومت ایران یا سرنگون شود یا به شدت ضعیف شود.

Wednesday, January 19, 2011

مردم ایران را ارج بگذاریم برای آنچه که امروز هستند و آنچه که در ۱.۵ سال اخیر انجام دادند، و ملامتشان نکنیم برای آنچه که ۳۰ سال پیش بودند و آنچه که در

مردم ایران را ارج بگذاریم برای آنچه که امروز هستند و آنچه که در ۱.۵ سال اخیر انجام دادند، و ملامتشان نکنیم برای آنچه که ۳۰ سال پیش بودند و آنچه که در ۱.۵ سال اخیر بدان دست نیافتند.

قاعده پذیرفته شده‌ای هست در علم تصمیم گیری که می‌گوید: در کوتاه مدت گاهی‌ به دلیل بد اقبالی یا نقش عوامل پیش بینی‌ نشده بهترین عملکرد‌ها هم به نتیجه مطلوب منجر نمیشوند. اما عملکرد صحیح قطعاً در دراز مدت به دلیل کمرنگ شدن اثر عوامل تصادفی به نتیجه درست منجر میشود.

مثلا کسی‌ که تمام درآمدش را صرف خرید بلیط بخت آزمایی می‌کند عملش غلط بوده است، حتا اگر همین دیروز بلیط بخت آزمایی را برنده شده باشد ولی‌ کسی‌ که درآمدش را پس انداز کرده عملکردش درست بوده ولو اینکه همین دیروز اموالش بر اثر عاملی خارج از کنترل او آسیب دیده باشد.

بنابراین عملکرد مردم ایران در فردای انتخابات را باید با معیار آنچه انجام دادند برسی‌ کنیم که قابل تحسین بود نه با آنچه که بدان دست یافتند که قطعاً آن چیزی نبوده که همه ما آرزویش را داشته ایم، به این ملت هم باید افتخار کرد و امیدوار بود و هم امیدبخشی کرد به دیگران.

این حکومت در مسیر غلطی پا گذارده که ریزش مداوم از سوی اردوی حکومت به سوی اردوی مردم را میبینیم ولی‌ عکسش را نمی‌بینیم، این یعنی‌ زمان بهترین دوست و متحد ماست و به شرط استقامت، پیروزی نزدیک است.


Friday, January 14, 2011

دیروز قرقیزستان، امروز تونس، فردا ایران؟

برای خیلی‌‌ها این سوال هست که چرا تغییر حکومت‌های غیر مردمی در ایران به راحتی‌ تونس، قرقیزستان یا گرجستان انجام نشده، من اینجا دو دلیل را مطرح می‌کنم.

۱- دیکتاتور‌های مثل شواردنادزه در گرجستان، عسگر آقایف در قرقیزستان، مشرف در پاکستان یا بن علی‌ در تونس درد وطن داشتند و انسان‌های با شخصیتی بودند که تصور میکردند با تمرکز قدرت در دست خود بهتر میتوانند برای کشور و مردمشان کاری کنند. بدیهی‌ است که این دیکتاتوری‌های خیر خواه اگر مخالفت مردم را جدی ببینند و آنجا که ببینند منافع مردم با منافع شخصی‌ حاکمان تضاد پیدا می‌کند، با سهولت بیشتری حاضرند کنار‌ه گیری کنند و از سر راه مردم خود کنار بروند، اما نوع دوم دیکتاتوری مثل خامنه ای، صدام، یا کیم جونگ ایل در کرهٔ شمالی اصولاً افرادی هستند که کشور و ملت را در خدمت خود میخواهند و اگر استبداد میورزند نه به دلیل اینکه تصور میکنند منافع ملت با استبداد بهتر پیش میرود، بلکه صرفا برای تضمین بقای شخص دیکتاتور و تضمین آینده خانواده و اطرافیان دیکتاتور است.

از نظر خاستگاه طبقاتی و به خصوص از نظر شخصیت فردی امثال صدام یا خامنه‌ای مثل گدای بی‌ خانمانی میمانند که موفق شده وارد سالن پذیرایی‌ یک عروسی‌ بشود و در را به روی صاحبان مهمانی قفل کرده و تنهایی‌ با سفره عروسی‌ مشغول است، این چنین گدایی را نمیتوانید با اخم و اعتراض یا با هندوانه دادن زیر بغل و گفتن اینکه این کار برای شخصیت شما خوب نیست وادار کرد سفره افتاده را به صاحبان مجلس تحویل دهد. او از پایینترین سطوح و طبقات اجتماعی آمده و اصولاً آبرو و شخصیتی ندارد که بخواهد به خاطر حفظ احترام و عزت نفس قدرت را واگذار کند. بنابر این حاضر است با به خاک سیاه نشاندن مردم تمام منابع کشور را صرف تضمین بقای خود و نیروهای سرکوب کند. در مورد ایران عامل اضافه نقش خدا هم به مشکل اضافه شده که به ولی‌ فقیه این گستاخی را میدهد که با صراحت بیشتری اعلام کند که فقط به خدا پاسخگوست و تنها در صورت درخواست خدا و نه مردم حاضر است قدرت را واگذار کند.

۲-نظریه استبداد شرقی‌ کاتوزیان علت ضعف مردم در مقابل حکومت را در کشور‌های کم آب خوب توضیح میدهد، در سرزمینی که کم آبی‌ باعث پراکندگی و دور از هم بودن مراکز جمعیتی از یکدیگر است، سرکوب نسبتا آسانتر از جایی‌ است که در آن جمعیت در تقریبا تمام مناطق حضور به هم پیوسته دارد. به نظر من البته حضور یک کلان شهر مثل تهران امکان خوبی‌ است برای جنبش ها، اما اینکه مثلا بین تهران بزرگ تا شهر‌های اطراف مثل قزوین، همدان، اراک، سمنان، قم فاصله نسبتا زیادی هست که جمعیت قابل توجهی‌ هم در این فواصل زندگی‌ نمیکند، باعث میشود حکومت بتواند بر روی کانون‌های جمعیتی انگشت شمار نیرویش را متمرکز کند که اکثر این کانون‌های جمعیتی یعنی‌ شهر‌های متوسطی در حد و اندازه قزوین، زنجان، همدان، اراک توان مقاومت کوتاهی‌ دارند، بنابراین اگر کار به درازا بکشد خیلی‌ سریع فقط تهران و ۲-۳ شهر بزرگ مثل اصفهان و شیراز و تبریز میمانند و با تمرکز بیشتر نیروهای حکومت به زودی آن ۲،۳ شهر هم از محور شورش خارج میشوند و میماند تهران با کل نیروی سرکوب حکومت. در صورتیکه اگر آن وسط‌ها هم جمعیت بود، حکومت هیچ وقت توان تمرکز نقطه‌ای را پیدا نمیکرد و باید نگران همه جا میبود، در آن صورت ایجاد جرقه در هر نقطه‌ای با پیوستن مردم شهر‌های اطراف سریع تبدیل به یک شورش فراگیر میشد. به طور خاص مشهد به علت دور بودن از هر شهر بزرگ دیگری کمترین توان شورش را دارد، چون هیچ نیروی ذخیره مردمی دور و برش نیست.

اینکه مردم ایران به کوتاهی‌ متهم میکنند، حد اقل در مورد مردم امروز ایران انصاف نیست، درست است که اکثریت ملت در مقاطعی مثل اوایل انقلاب اشتباهت تاریخی‌ زیادی از خود نشان داده و شاید بشود گفت در سال ۵۸ حق این ملت جمهوری اسلامی بود، ولی‌ باید اذعان کرد که لا اقل در ۲ سال اخیر مردم نشان داده اند که به آنچنان رشد عقلی رسیده اند که شایسته حکومتی بهتر از این باشند و آنچه در توان داشتند هم در انتخابات و پس از آن انجام دادند. به نظر می‌رسد حکومت انتخاب خود را برای جدا کردن کامل راه خود از ملت گرفته و تنها شانس‌های مردم ایران یا از طریق مداخله خارجی‌ است که با روند فعلی ادامه سرکوب‌ها و تشدید فضای بسته داخلی‌ قطعاً روز به روز طرفداران بیشتری پیدا می‌کند و یا از طریق اقدام داخلی‌ و بهره برداری از فرصت‌های شوک گونه که همه اقشار را در سطح ملی‌ به خیابان میکشد به شرطی که اقدام ملی‌ در آن چنان زمان کوتاهی‌ انجام شود که فرصت تفکر و پیدا کردن خود را به حکومت ندهد.

آنچه افق ما را امیدبخش میسازد این است که در حالیکه پیوستن از اردوگاه سبز ملت به اردوی حکومت یک محال عقلی است، ریزش از اردوگاه حکومت به سمت اردوی ملت با دلایل مختلف ولی‌ با شدت فراوان در یک سال و نیم اخیر ادامه داشته و با اصرار و لجاجت شخص خامنه‌ای در ادامه مسیر بن‌بست، ادامه نیز خواهد داشت. زمان بهترین دوست و متحد ملت ماست!

Monday, January 10, 2011

یک تیر ۷ نشان

ما با رژیمی‌ سر و کار داریم که:

۱-کلی‌ زندانی را دلش می‌خواهد اعدام کند ولی‌ بهانه کافی‌ ندارند و از فرط ناچاری، به بهانه‌های خیالی مثل وابستگی به انجمن موهومی پادشاهی و سازمان مجاهدین متوسل میشود برای توجیه اعدام افراد. برای چنین رژیمی‌ چه چیز بهتر از اینکه با جا زدن این افراد به عنوان عوامل ترور توجیهی‌ کمی‌ کمتر آبکی‌ برای اعدام آنها ارائه کند.

۲-نیروهای رده بالایش در حال ریزش هستند و دنبال فرصت میگردند که همکاری خود را قطع کنند، بدیهی‌ است که رژیم نمیتواند اجازه دهد که افرادی که در پست‌های حساس بوده اند فرار کرده و سر از خارج در آورند، بنابراین اگر بو ببرند که فردی قصد دارد همکاریش با حکومت را قطع کند و به مخالفان بپیوندد چه چیز بهتر از اینکه تا فرد هنوز این کار را نکرده او را بکشند و

۳-تازه یک شهید مفت و مجانی‌ هم برای حکومت جور کنند.

۴-در این میان با نسبت دادن ترور به عوامل خارجی‌ مثل موساد میتوانند توجیه خوبی‌ هم برای اثبات موهومات رهبری که همه جا را پر از دشمن می‌بیند پیدا کنند و

۵-جو پلیسی‌ و امنیتی جامعه را به بهانه همین ترور‌های خود ساخته توجیه کنند.

۶-از آن طرف چند ماه بعد با بوق و کرنای فراوان اعلام میکنند که تروریست‌ها را دستگیر کرده اند و اقتدار نداشته نیروهای امنیتی را که فقط قادر به ضرب و شتم شهروندان عادی هستند را به رخ ملت میکشند.

بدیهیست که افراد اعلام شده به عنوان تروریست هیچ ارتباطی‌ با ترور ندارد. این قربانیان میتوانند از زندانیان بیگناه فعلی‌ باشند یا یک بدبختی که تازه به جرم دیگری دستگیر شده باشد.

۷-از همه مهمتر وقتی‌ رژیم عملی‌ را انجام میدهد این عمل حاوی پیام‌های مختلفی‌ برای گروه‌های مختلف اجتماعی است، مثلا ترور دکتر علی‌ محمدی یا پزشکان متخصص همکار حکومت پیامش برای اقشار ساده لوح جامعه این است که نظام مظلوم اسلامی تحت هجوم دشمنان و تروریست هاست پس مجاز است برای دفاع از خود به هر عملی‌ از جمله سرکوب معترضان دست بزند، اما پیام همین حوادث برای همکاران دکتر علی‌ محمدی یا جامعه اساتید و پزشکان این است که مخاطرات و ریسک جدا شدن از حکومت میتواند خیلی‌ بیش از آن چیزی باشد که آنها فکر میکنند. همین که فعالان اجتماعی نتوانند رابطه بین میزان فعالیت خود و مخاطرات ناشی‌ از آن فعالیت را درست تخمین بزنند منجر به این میشود که افراد بدترین تبعات را برای فعالیت‌های خود تصور کنند و از فعالیت سیاسی و اجتماعی خود به شدت بکاهند و این برای حکومتی که کمر به قتل جامعه مدنی بسته منتهای مطلوب است.


برای آنها که حافظه ضعیفی دارند و استراتژی یک تیر ۷ نشان رژیم هنوز به نظرشان آشنا نیامده، به ذکر چند مثال بسنده می‌کنیم:

در جریان ترور مسیحیان و به خصوص کشیش دیباج در دهه ۷۰ و در جریان بمب گذاری حرم امام رضا، آن زمان رژیم چند زندانی مجاهد ساده را با وعده اینکه شما اعتراف کنید کار شما بوده تا آزاد شوید آورد‌ند به تلویزیون، بعد‌ها در جریان اعترافات مربوط به قتل‌های زنجیره‌ای مشخص شد که هم قتل کشیش‌ها و هم حرم امام رضا کار خود رژیم بوده. دکتر علی‌ محمدی قبل از ترور به به گواهی نوار سخنرانیش و استعفایش درست یک هفته قبل از ترور به یک مخالف تمام عیار حکومت تبدیل شده بود. ترور پزشک کهریزک در سال گذشته و ترور زنجیره‌ای چند پزشک متخصص در همین چند ماه پیش که در مناصب حساسی بودند و یکی‌ از آنها درست روز قبل از سفر به خارج ترور شد. رئیس یکی‌ از کارخانجات مرتبط با صنایع هسته‌ای که در کوران همان ایام انتخابات به همراه همسرش بنابر اعلام رسمی‌ بر اثر گاز گرفتگی در منزل خود خفه شدند در حالیکه بچه‌های آنها در همان خانه سالم بودند. ترور دو متخصص هسته‌ای اخیر در دانشگاه شهید بهشتی‌ در حالیکه روز قبل از آن به همه افراد مرتبط به پروژه هسته‌ای هشدار امنیتی داده شده بود بیشتر شبیه تصفیه رژیم از عناصر غیر قابل اعتماد به نظر می‌رسد. نخستین قربانیان اعدام رژیم در ایام پس از انتخابات که از آنها به عنوان عوامل فتنه انتخابات یاد شد، از میان کسانی‌ بودند که برخی‌ از آنها از ماه‌ها قبل از انتخابات و به بهانه خروج و ورود غیر قانونی‌ از عراق به ایران در بازداشت بودند..

Sunday, October 10, 2010

یک حکم فقهی‌ که به تنهایی‌ میتواند توضیح دهد که چرا ایران امروز ۹۹% مسلمان اسمی دارد

استفتا از محضر رهبر انقلاب: آیا در خانواده زرتشتی که یکی‌ از فرزندان مسلمان شده بعد از فوت والدین با بودن آن فرزند مسلم چیزی به بقیه فرزندان غیر مسلم می‌رسد؟

پاسخ مقام عظمای ولایت: با وجود وارث مسلمان ارث به کافر نمیرسد. والسّلام

مقدمه

تقریبا همه ما در طول زندگی‌ کوتاه خود در اطرافیانمان شاهد این بوده ایم که چگونه در خانواده‌ای یک یا چند فرزند سعی‌ میکردند با هر ترفندی ارثیه بیشتری نصییب خود کنند و حق برادران و خواهران خود را بخورند، امروز که ما ۹۹% مسلمان هستیم ترفند مسلمان شدن برای بالا کشیدن یکجای ارثیه (طبق این قاعده فقهی‌) کاربرد وسیعش را از دست داده ، ولی‌ در روزگاری که درصد قابل توجهی‌ هنوز غیر مسلمان بودند آیا هیچ ترفندی بهتر و ساده تر و به ظاهر مشروع تر از مسلمان شدن میتواند یک فرزند زبل و ناخلف را وارث انحصاری ۱۰۰% ارثیه پدری بکند؟

حالا فرض کنید شما خواهر و برادر یک چنین موجود زبلی هستید که می‌خواهد با مسلمان شدن همه ارثیه را یکجا قورت دهد، هر چقدر هم که شما به دین آبا و اجدادیتان (زرتشتی، یهودی، مانوی، مزدکی...)، علاقه‌ مند باشید آیا بیکار مینشینید تا این برادر زبل با گفتن یک شهادتین ساده حق شما از ارثیه را یکجا بخورد یا اینکه شما هم متقابلأ با مسلمان شدن ظاهری سعی‌ می‌کنید پاتک این زبل خان را خنثی کنید؟

حد اقل خیلی‌‌ها در این موقعیت به خود می‌گویند اشکال ندارد بگذار حالا در ظاهر مسلمان شویم که ارثیه پدری از دست نرود، بعد به بچه‌ها و نوه‌هایمان میسپاریم با مساعد شدن شرایط به دین اجدادی برگردند، البته میدانیم که این فرصت مساعد به لطف حکومت‌ها و فقهای خودکامه هیچگاه در تاریخ ما پدیدار نشد و بعد از ۴-۵ نسل هم دیگر هیچ نواده‌ای به فکر اجرای وصییت مخفیانه جّد پنجمش در برگشت به دین اجدادی نخواهد بود. اصلا گیریم که زمینه اجتماعی بازگشت به دین اجدادی هم مهیا بود و نسل پنجم هم وصیت یادش بود، وقتی‌ هر فردی ۳۲ تا جّد پنجم دارد، چرا من باید برای یکی‌ از این ۳۲ جّد پنجمم ارزش خاصی‌ نسبت به ۳۱ تای بقیه قائل باشم که به صرف وصیت آن یک نفر دوباره دین عوض کنم؟

در ادامه با یک مدل ساده نشان داده میشود که حتا با محافظه کارانه‌ترین فروض هم می‌توان توضیح داد که چطور ممکن است جامعه‌ای که در نقطه اولیه یک اقلیت ۴۰ درصدی غیر مسلمان داشته، تنها بر اثر این قاعده فقهی‌ مربوط به ارث که توسط مقام رهبری هم تکرار شده، در عرض ۱۳۵۰ سال، از ۴۰% برسد به ۲% غیر مسلمان

فرض‌های مدل

فرض کنیم نه در فردای حمله عمر به ایران و نه در سالها و قرون پس از آن اصلا هیچ تهدید جانی و کشتاری برای مسلمان کردن ایرانیان وجود نداشته. قطعاً نمی‌توان تصور کرد که رسیدن به اکثریت ۹۹% مسلمانان اتفاقی‌ بوده باشد که در طی‌ یک سال، یا حتا یک نسل و یک قرن اتفاق افتاده باشد، همانطور که تاریخ گواهی میدهد که چند قرن پس از این حمله هنوز نواحی از ایران به زیر سیطره اعراب در نیامده بوده و در نواحی تحت سیطره نیز هر از گاهی قیامهایی نافرجام شکل میگرفته.

حالا مردم ایران در دوره‌ای پس از حمله اعراب به ایران را در نظر بگیرید، مثلا جامعه ۱۳۵۰ سال پیش (سال ۵۰ هجری) را در نظر بگیرید. در این جامعه گرچه اسلام کمابیش به اکثریت رسیده ولی‌ قطعاً این اکثریت به مراتب کمتر از ۹۹% امروزی است، مثلا اگر اکثریت مسلمین در سال ۵۰ هجری به ۶۰% رسیده باشد (گیریم همه این ۶۰% هم از روی علاقه‌ و اختیار اسلام آورده اند)، معنیش این است که هنوز ۴۰% غیر مسلمان در ایران وجود داشتند. نوادگان این جمعیت ۴۰ درصدی غیر مسلمان را از سال ۵۰ هجری تا امروز دنبال کنید، اگر فاصله سنی بین والدین و فرزندان را به طور متوسط ۳۰ سال در نظر بگیریم، یعنی‌ حدودا ۴۵ نسل در طی‌ این ۱۳۵۰ سال عوض شده، یعنی‌ شما چهل و پنجمین نواده جّد ۱۳۵۰ سال پیش خود هستید.

اگر فرض کنیم در هر نسل فقط ۵% از غیر مسلمان‌ها زبل خان از آب دربیایند، یعنی‌ فقط یک نفر از هر ۲۰ نفر غیر مسلمان بخواهد سعی‌ کند با ترفند مسلمان شدن ارثیه برادر و خواهرش را بالا بکشد و فرض کنیم برای مقابله با این ترفند فقط یکی‌ از هر پنج خواهر یا برادر این زبل خان‌ها تصمیم بگیرند که آنها هم به ظاهر ایمان بیاورند تا سهم ارثیه خود را حفظ کنند، یعنی‌ ۸۰% آنقدر به دین اجدادی خود وفادار باشند که حاضر باشند شاهد از دست رفتن ارثیه باشند ولی‌ مسلمان نشوند ,که به نظر نگارنده واقعا خیلی‌ کمتر از ۸۰% حاضرند چنین بهائی برای حفظ اسمی دینشان بدهند

پس در هر نسلی ۵+۱ =۶% از باقیمانده جمعیت غیر مسلمان فقط و فقط به دلایل مربوط به ارثیه و زبل بازی یکی‌ از فرزندان خانواده مسلمان میشوند. بماند که خیلی‌‌های دیگر هم برای حفظ جانشان و اموالشان از دستبرد حکومت، فقیهان و همسایگان مسلمان متجاوز خود و در یک کلام دزدانی به جز خواهر و برادر خود شخص، مجبور به اسلام آوردن میشوند

نتیجه مدل

طبق نتایج این مدل شبیه سازی اگر در هر نسلی فقط ۶% غیر مسلمانان به دلیل مربوط به ارثیه اسلام بیاورند، ۴۵ نسل زمان کافیست برای آنکه از جامعه ۶۰% مسلمان برسیم به ۹۸% مسلمان در ۱۳۵۰ سال بعد که تقریبا همان میزانیست که ما الان داریم. پیدا کردن پرتغال فروش با شما

Friday, July 16, 2010

امنیت برای همه ایرانیان

امنیت یک کالای عمومی‌ است نه خصوصی، اگر هست باید برای همه باشد، اگر هم نیست برای هیچ کس نباید باشد، این نمی‌شود که شیعیان بتوانند انواع مراسم روحانی و فیض بخش خود را در فضایی آکنده از معنویت و آرامش برگزار کنند، اما سنی و درویش و سایرین مسجدشان بر سرشان خراب شود و زن و فرزندشان به اسارت روند. ترور بد است اگر کوچکترین کور سوی امیدی به احقاق حق از مجاری قانونی‌ باقی‌ باشد، اما دوستانی که ابراز انزجار از ترورشان فقط وقتی‌ گٔل می‌کند که یک تعدادی از گروه غالب مذهبی‌ یا نژادی کشور آسیب میبینند لطفا فکری به حال این مدل حق طلبی یک بام و دو هوای خود بکنند، حالا یا با تفکر یا به کمک تکنیک ساده گذاردن خود به جای اقلیت‌های مذهبی‌ و نژادی.

برای شروع بد نیست این گونه افراد خودشان را به جای اهالی این روستا بگذارند و بگویند چکار میکنند اگر جای آنها باشند. قضیه از این قرار است که یک ماه پیش کلیه خانه‌های یک روستای بهایی نشین اطراف ساری در هنگام فصل درو تخریب شد و زمین‌هایشان با حمایت استانداری، به وسیله شیعیان غیور روستاهای مجاور تصرف شد، البته در تمام این ۳۰ سال گذشته هم مردم بهایی این روستا از سکونت در خانه‌های خود محروم شده بودند و فقط اجازه داشتند چند روز از سال به هنگام درو به آنجا بیایند و با نظارت مقامات پلمب خانه‌های خود را برای چند روز باز کنند ولی‌ امسال به همین میزان "رأفت اسلامی" نیز پایان داده شد و همه چیزشان را تخریب و تصرف کردند. شما را نمیدانم ولی‌ من حق مقابله به مثل را برای هر انسانی‌ قائلم، یعنی‌ با توجه به سلب امید احقاق عدالت برای اقلیت‌ها در ایران، اگر ساکنان بهائی رانده شده این روستا شبانه بروند و خانه و مزراع روستای متجاوز شیعه نشین مجاور را تخریب کنند، به نظر من زیاده روی نکرده اند، نظر شما چیست؟

Saturday, July 10, 2010

ظلم با السویه عدل نیست، چرا باید از مقاومت بازار در برابر حکومت دفاع کنیم؟

این چند روز نظراتی در بالاترین مطرح شده که نشان میدهد بعضی‌ ها مقاومت بازار را شایسته حمایت نمیدانند، من اینجا سعی‌ می‌کنم به چند استدلال که این دوستان مطرح کرده اند پاسخ بدهم:

استدلال اول: بازار در اعتراضات به انتخابات از جنبش حمایت نکرد، پس ما هم نباید از آنها حمایت کنیم

پاسخ:

اکثر بازاریها و خانواده آنها مثل بقیه ملت، به شکل فردی در تظاهرات ها، الله اکبر ها، و سایر حرکت ملت حضور داشته اند، طبیعی است که یک بازاری این روز‌ها از ابزار مغازه ‌اش در یک مساله صنفی مثل بحث مالیات‌ها استفاده کند، درست مثل وقتی‌ که تاکسی داران با ابزار تعطیلی‌ تاکسی خود و کارگران ایران خودرو با ابزار تعطیل خط تولید به مسائل صنفی‌شان اعتراض میکنند، اما اینکه از بازاریها انتظار داشته باشیم از ابزار بستن مغازه‌شان در یک مساله سیاسی (غیر صنفی) مثل انتخابات استفاده کنند، مانند این است که از تاکسی داران بخواهیم با تاکسی‌شان بیایند به وسط تظاهرات، یا کارگران ایران خودرو خط تولید را به خاطر انتخابات تعطیل کنند یا کارمندان وزارتخانه‌ها یا صاحبان اموزشگاه‌های خصوصی، محل کارشان را به خاطر انتخابات تعطیل کنند.

این البته انتظار نا‌ بجایی نیست اگر آن را از همه اقشار طلب کنیم و بگوییم که همه اقشار باید علاوه بر خودشان از ابزار کارشان هم باید به نفع جنبش استفاده کنند، ولی‌ نا‌ عادلانه این است که ما فقط از یک صنف (بازاری) انتظار داشته باشیم کاری را انجام دهد که هیچ قشر دیگری فعلا قادر به انجامش نبوده. بماند که خیلی‌‌ها در بازار سعی‌ کردند این کار را بکنند و خیلی‌ از آنها از خانواده زندانیان حمایت کرده و میکنند.


استدلال دوم: هدف بازاریها حمایت از جنبش نیست، بلکه فقط برای فرار از مالیات است، هر دولت دیگری هم بود اینها نمی‌خواستند مالیات بدهند.

پاسخ: درست است که آنها برای مالیات این اعتراض را میکنند گرچه بعید نمیدانم اگر برای خیلی‌ از آنها شاید فرصت و محملی هم باشد تا بغض فرو خورده‌شان از این حکومت را هم نشان دهند، ولی‌ نیتشان هرچه که می‌خواهد باشد، در شرایط امروز ایران یکی‌ از شرافتمندانه کار‌ها فرار از مالیات است، ما حکومتی داریم که با پول این ملت سلاح میخرد و اراذل استخدام می‌کند تا با مردم خود بجنگد، حال آیا با چنین دولتی شما خوش حال میشوید که این دولت بتواند درامد بیشتری از مالیات کسب کند تا بتواند بهتر به مواجب بگیران خود ساندیس رسانی کند یا هر یک ریالی که کمتر از جیب افراد (ولو بگوییم اصلا قشر سرمایه دار زالو صفت) به جیب دولت برود به نفع همه است.

اگر یک تومن در جیب سرمایه دار زالو صفت بماند بدترین بلایی که سر من و شما میاید این است که بچه این آقا بجای یک ماشین، دو تا ماشین میخرد و بیشتر به من و شما پز میدهد، ولی‌ این یک تومن اگر به جیب حکومت برود با آن بجای یک کهریزک، دو تا کهریزک می‌سازد، حالا شما ترجیح میدهد این یک تومن در جیب زالو بماند یا در جیب حکومت؟


استدلال ۳: وقتی‌ کارگر و معلم و کارمند دارند مالیات میدهند، چرا مالیات بازاری دو برابر نشود؟

استدلال: فرض غلطی در این استدلال این است است که اگر حکومت یک جایی‌ یک درامد اضافی کسب کرد حاضر است از درآمدش در جای دیگری صرف نظر کند، مگر وقتی‌ درامد نفتی‌ ۴ برابر شد کارگر و معلم بخشودگی مالیاتی گرفتند که حالا با افزایش مالیات بازاری، تغییری به نفع اقشار ضعیف‌تر پیش بیاید؟ نظام ولایی، دولت سوئد نیست که بگوییم هرچه بیشتر پولدار تر شود بیشتر به جامعه خدمات بدهد،

بله این دولت هر چه پولدارتر شود به یک اقشاری بیشتر می‌رسد ، ولی‌ گیرندگان کمک هیچگاه نیازمندان واقعی‌ نبوده و نخواهند بود، با پول زیادتر تنها اقشاری مانند مزدوران داخلی‌ (باتوم و کهریزک وساندیس اضافی، سفر زیارتی و بیمه مجانی‌ برای همه بسیجیها، ....) و مزدورن خارجی‌ (طالبان، بمب گذران القاعده در عراق، حزب الله، ونزوللا، جزایر کومور، بولیوی، سری لانکا، نیکاراگوا،...) وضعشان بهتر میشود.

در ثانی‌ حالا که چنگال این حکومت در بدن اقشاری مثل معلم، صنعت گر‌ و کارگر هست، آیا ما باید تلاشمان را بگذریم روی اینکه این چنگال را از بدن این اقشار بیرون بیاوریم یا اینکه بگوییم "ظلم با السویه عدل است" و بنابراین سعی‌ کنیم چنگال را به بدن همه اقشار از جمله بازار هم هر چه بیشتر فرو کنیم!

نتیجه گیری:

به نظر من حاکمان ایران عاشقانه و با حسرت به مدل حکومتی کره شمالی نگاه میکنند و آرزویشان این است که جامعه ایران آن چنان زبون بود که مجتبی هم می‌توانست به اسودگی‌ کیم جونگ ایل بر جای پدرش تکیه بزند، به نظر من آنچه که تاکنون این حاکمان را از رسیدن به هدفشان باز داشته نه وجود میلیون‌ها شهر نشین روشنفکر و هزاران استاد دانشگاه نظریه پرداز بلکه به دلیل وجود گردش اقتصادی در سایه و حجم بالای پول‌های تا حدی خارج از تیر رس حکومت است. شعار فریبنده شفافیت اقتصادی و نور افکن تابانیدن بر همه زوایای اقتصاد برای کشور‌های دمکراتیک بسیار زیباست اما برای ایران با این حکومتی که کمر به قتل جامعه مدنی بسته سمی مهلک است. هرچه حجم اقتصاد سایه (منظور فقط بخش سایه غیر حکومتی است، نه شرکت‌های در سایه سپاه و بسیج) بیشتر باشد، امکان سلطه کامل حکومت بر کلّ جامعه و تبدیل ایران به کره شمالی سخت تر میشود، به نظر من وجود هر یک بازاری یا حتا دستفروش لب خیابان که در آمدی خارج از حیطه نظارت دولت دارد بسیار مفید تر است برای بقای جامعه مدنی، از هزاران کارمند دولتی و اساتید دانشگاهی روشنفکری که چک حقوق آخر ماهشان باید از زیر دستان احمدی نژاد ردّ شود.

تا زمان برقراری دموکراسی در ایران بیاییم هم خودمان از مالیات و شفافیت اقتصادی فرار کنیم، و چه شخصا موفق شدیم یا نه، از فرار اقشار دیگر هم حمایت کنیم. یادمان باشد که یکی‌ از روحیات منفی‌ و تفکرات غلطی که در طول تاریخ کمک کرده به بقای حکومت‌هایی‌ مثل استالین، یا کیم جونگ ایل همین است که بگوییم حالا که من خودم در زیر دست جلاد هستم، پس بگذار بقیه را هم بیاورم زیر نور افکن جلاد تا شاید فشار روی خودم کم شود!

بکوشیم که همه نورافکن ها، دوربین‌های مدار بسته و سیستم‌های اتوماسیون کامپیوتری که دولت ما را مانند دولت رمان ۱۹۸۴ مقتدر می‌کند از کار بیفتند!


Monday, January 25, 2010

در وصف فراجناحی بودن مقام معظم رهبری

واقعا خداوند رهبری را حفظ کند که در هر حق همه مردم و جناح‌ها پدری میکنند و سایه بزرگوارشان یکسان بر سر همه گسترده است.

وقتی‌ ایشان ۲ جناح را مثل دو بال پرنده انقلاب می‌دانند، نشان از دید باز معظم له‌ دارد که انصافا فرقی‌ بین جناح‌ها قائل نمیشوند، چه آن جناحی که در سنگر درون سلول انفردی خدمت می‌کند و چه آن جناحی که در سنگر مدیریت زندان خدمت می‌کند.

یا وقتی‌ ایشان خواص را به هشیاری دعوت میکنند، هم باز فرق قائل نمیشوند، چه آن خواصی که ممنوع التریبون و ممنوع المراسم و ممنوع الجماران هستند و چه خواصی که مشغول تناول مملکت هستند، همه را یک جور مخاطب قرار میدهند.

رحمت واسعه ایشان چنان است که همه را در آغوش انقلاب جا میدهند، هم ترور کنندگان که سربازان گمنام امام زمان باشند و هم ترور شونده مثل دکتر علیمحمدی (به شرطی که با کشته شدن گناهان خود را پاک کند) هر دو میتوانند سرباز نظام باشند. حدیث قدسی‌ هست در باب احساسات درونی‌ ذات اقدس ایشان در این باب که میفرمایند

بر قتیل و قاتلان طمع ورزم به جدّ، ‌ای عجب من عاشق این هر دو ضد

بحث را با شعری در وصف عدالت ایشان به پایان می‌بریم

از علی‌ تا به علی‌ فاصله کمی‌ بیش از یک آینه است، آن علی‌ عادل و این یک قاتل است

Thursday, January 7, 2010

اعتراف

این جانب اعتراف می‌کنم که محارب، زندیق، مفسد فی‌ الارض، رافضی، قرمطی، جرثومه، خوارج، بزغاله، خود فروخته و خاشاک هستم. من هم مثل بقیه مردم کشورم بصیرت کافی‌ ندارم که بپذیرم سید علی‌ خامنه‌ای ملقب به مقام عظمای ولایت، ممکن است نماینده خدا بر روی کره زمین یا قاره آسیا یا خاور میانه یا حتا ایران باشد.

مشار علیه ملقب به مقام عظیم الشان رهبری، رهبر فرزانه انقلاب را فقط محصول یک بد شانسی تاریخی‌ ملت ایران و حاصل یک اجلاس دستپاچه خبرگان در ۲۰ سال پیش می‌دانم.

خلاصه اگر انکار رهبری این فرد دون مایه و کینه‌ای به معنی‌ محاربه با خداست، ما هم هستیم.

Sunday, December 20, 2009

منتظری، آنکه در عمل نشان داد که حکومت از عطسه بز بی‌ ارزشتر است مگر آنکه بتوان حقی‌ را با آن به پا داشت.


منتظری کسی‌ بود که در اوج قدرت وقتی‌ که قائم مقام رهبری بود و همه میدانستند که خمینی چندان زنده نخواهد ماند، به جای آنکه در اندیشه حفظ و تضمین قدرت برای خودش باشد، به اقامه حق پرداخت و بانگ اعتراض برآورد بر علیه ستم و شکنجه و اعدام. زیباتر آنکه دفاع او از حقوق زندانیانی بود که نه تنها هیچ سنخیت و قرابتی با او نداشتند، بلکه دشمنی هم داشتند. اما مگر یک اصولگرای واقعی‌ میتواند حق و عدالت را تنها برای انسان‌های نزدیک و شبیه به خودش بخواهد؟ درست مانند مقتدایش علی‌ که بالاترین فریادش و آرزوی مرگ کردنش وقتی‌ بود که بر زنی‌ یهودی ستم رفت نه وقتی‌ که بر ابوذر یا عمار ستم رفت.

مولایش ۵ سال خانه نشین بود، او را ۲۰ سال اعلمیتش و حتا وجودش را انکار کردند، فرزند، داماد و حتا نوه‌هایش را دستگیر کردند، و جسم نحیفش را محصور کردند، اما هرگز نتوانستند روح بزرگش را به بند کشاند و از راهیابی او به قلوب ملت ایران جلوگیری کنند.

حال منتظری را مقایسه کنید با شخص دیگری که تلاش فراوانی‌ می‌کند خود را به عنوان علی‌ زمان جا بیاندازند، این فرد در ۲۰ سال گذشته مشغول ریزاندن و رویاندن بوده (رجوع کنید به نظریه ریزش و رویش ارائه شده توسط ایشان)، ریزشی‌ها کسانی‌ هستند که کوچکترین انتقادی از ایشان کرده باشند، منتقدین ابتدا به نداشتن بصیرت، بعد به ساده لوح و فریب خوردگی متهم میشوند، در مرحله بعد اگر فرد تسلیم زور نشود اگر از بزرگان باشد به لقب طلحه و زبیر ملقب میشود و محصور میشوند و اگر از شهروندان عادی باشد یا سر به نیست میشود، یا زندانی و مورد تجاوز و یا با تهدید و گروگان گیری خود و اعضا خانواده مجبور به سکوت یا مهأجرت از کشور. رویشی‌های این حضرت نیز یا از طیف نورستگان فرومایه جویای نام مانند امسال شجوئی، تائب، سالک، فاطمه رجبی، مصلحی، نقدی هستند یا کسانی‌ مثل یزدی و مرتضوی هستند که به دلیل داشتن پرونده فساد ناچار به همراهی با ایشان تا درب جهنم هم هستند، یا از جنس نوکران خانه زادی مثل حجازی و وحید که اکنون دیگر ارباب آقا شده اند، یا مهجورانی از جنس خزعلی و جنتی که گویا اسمشان در لیست قبض روحی‌های عزراییل زیر پونز قرار گرفته. خلاصه در یاران حضرتش نه یک تن انسان خدا ترس دیندار به چشم می‌خورد و نه یک آزاده.

بر خلاف علی‌ که مظهر شجاعت و فتوت بود این فرد مدعی علی‌ زمان بودن از سایه خودش هم میترسد و دائم دون کیشت وار در حال مبارزه با موجودات توطئه گر موهومی است. آزاده نبودن این فرد البته از یک سؤ به دلیل وابستگی جسمیست به مصرف مواد، از سویی به سبب سنتی‌ است که خود او با کشتن احمد خمینی پایه گذاری کرد و طبیعی است که اکنون از آینده اهل بیت خود خائف باشد. و از سویی نیز به دلیل وابستگی روحی‌ به یک تیم کوچک از رویشی‌های خودش مانند نقدی و وحید و حجازی است است که این فرد به دلیل از دست دادن دوستان واقعی‌ هر روز بیش از پیش هویت خود را در این گروه مخلوقات خودش جست و جویی می‌کند.

به نظر نمیرسد انتخاب فرد شایسته لقب علی‌ زمان بین منتظری و فرد دوم، انتخاب چندان سختی باشد.

Sunday, October 4, 2009

خصلتی جالب در ذوب شدگان


یک خصلت جالب در ذوب شدگانی مانند شما که هنوز کورسویی از وجدان در آنها باقی‌ مانده وجود دارد.

شما حس می‌کنید که در این مملکت فجایع و ظلم‌های زیادی اتفاق می‌افتد، تا سالها روش کتمان را داشتید، اما الان که جنایت بیش از حد عیان شده دیگر کتمان کردن را مساوی توهین به شعور خودتان می‌بینید. اما از طرفی‌ هم نمیخواهید با انتقاد کردن بی‌ محابا خود را از جرگه خودیها خارج کنید به دلایلی که ممکن است منافع مادی باشد، یا تمایل به پذیرفته شدن در مجامع و باند‌های ارزشی یا حتا ممکن است صرفا احساس درونی خودتان باشد که از نظر ذهنی‌ حس ذوب شدگی در بالاترین مرجع قدرت کشور برای ثبات روحی روانی‌ شما لازم است، که البته در آن صورت به یک جور شرک خفی دچار هستید که اتکال به رهبر را جایگزین اتکال به خدا کرده اید.

اما راه حالی‌ که ذهن زبل شما پیدا کرده برای اینکه نه سیخ بسوزد نه کباب به شرح زیر است: شما از تمام نهاد‌ها و اشخاص در ایران به جز رهبر (معمولا سپاه را هم از انتقاد معاف می‌کنید) انتقاد می‌کنید و بعضا بسیار آتشین هم انتقاد می‌کنید، هیچ باکی ندارید از اینکه دولت، قوه قضایی، مجلس، مجلس خبرگان، نیروی انتظامی، صدا و سیما، امام جمعه یا فرمانده بسیج شهرتان، وزارت علوم، وزارت کشور سیاست‌های فرهنگی‌، اقتصادی، خارجی‌، و خلاصه همه چیز و همه کس جز رهبری را حاضرید با صفاتی چون کم کاری، فساد، ندانم کاری مورد نقد قرار دهید. اما محاسن و ضرر‌های این جور نقادی نصفه نیمه شما چیست؟

از نظر فردی شما میتوانید به خود مدال اخلاق بدهید و خود را قهرمانی ببینید که علیرغم ارادت به نظام، چشم بر روی ظلم نمیبندد، خلاصه کلی‌ خوش خوشتان میشود از این همه حق طلبی که در خود حس می‌کنید و اگر یک روزی هم بابت اعتراضی مثلا با یک سرهنگ نیروی انتظامی یا آخوند محل جر و بحثی‌ هم داشته اید که دیگر در ملکوت سیر می‌کنید از این همه احساس خود امام حسین بینی‌.

اما مصیبت اصلی‌ این رفتار شما و هزاران مثل شما در سطح کلان رخ میدهد که این تخریب هدفمند شما که همه چیز تا یک لایه زیر رهبری را هدف می‌گیرد زیانش از ساکت بودن و انتقاد نکردن صد برابر بیشتر است.

اصولا یکی‌ از معیار‌های دموکراسی وجود و فراوانی‌ لایه‌های "دارای قدرت تا حدودی مستقل از فرمانروا" حائل بین شهروندان و فرمانروا است. در زمان شاه هویدا متملقانه میگفت که چرا به شاه میگویید شخص اول مملکت، این یعنی‌ که ما شخص دوم هم داریم، در حالیکه ما اصلا به جز شاه در این مملکت شخص قابل اعتنایی نداریم.

همان دیدگاه را دور و بری‌های خامنه‌ای بدون اینکه با صراحت هویدا آنرا مطرح کنند در عمل در ۲۰ سال گذشته در حل اجرایش بوده اند، یعنی‌ خالی‌ کردن عرصه از تمام کسانی‌ که اندک هویت و اعتباری به جز از مجرای تنفیذ خامنه‌ای داشته اند و جایگزینی آنها با کسانی‌ که بدون حکم و امضای خامنه‌ای از خود هیچ ندارند. اسم زیبایی‌ هم به این کودتای خزنده داده اند، اسمش را گذشته اند نظریه ریزش و رویش، آنهایی را هم که کنار میگذارند ملقب میشوند به طلحه و زبیر.

با حذف مراجع مستقل و زیر سلطه بردن حوزه‌های علمیه و دستچین کردن خبرگان و مجلس، ریاست جمهوری یکی‌ از معدود جایگاه‌هایی‌ مانده بود که اندک اعتباری داشت که ناشی‌ از مردم بود و نه از رهبر، آنرا هم با آوردن موجودی به نام احمدی نژاد از آبرو و حیثیت انداختند و طوری کردند که رئیس جمهور حتا برای قانع کردن جناح خودش به همراهی، مدام نیاز به حمایت رهبری داشته باشد، یعنی‌ جایگاه آنرا کردند مانند جایگاه نخست وزیر شاه.

مجلس خبرگانی که باید از رهبر حساب بکشد، تبدیل شده به نهادی که از رهبر رهنمود می‌گیرد، فرماندهان استخوان دار سپاه و ارتش یا در حوادث و ترور‌های ساختگی کشته شدند یا با فرماندهان مجیز گوی خامنه‌ای جایگزین شدند و به کنج عزلت فرستاده شدند یا مانند محسن رضایی سر کار گذاشته شدند.

امام جمعه‌های منصوب امام مانند آیت الله طاهری در اصفهان، زرندی در کرمانشاه، جمی‌ در آبادان، یا این اواخر هاشمی‌ رفسنجانی‌ در تهران، یا جوادی آملی و استادی و امینی در قم ریزش میشوند و به جای آنها کسانی‌ مانند حجّت الاسلام سعیدی در قم یا صدیقی در تهران رویش میکنند، حتا آنهایی هم که همیشه ۱۰۰% مطیع بودند مانند موحدی کرمانی نماینده ولی‌ فقیه در سپاه یا حائری شیرازی امام جمعه شیراز تنها به دلیل اینکه به هر حال تا حدودی اسم و اعتباری داشتند و ممکن بود روزی اسباب دردسر شوند میروند و با حجّت الاسلام‌های گمنامی جایگزین میشوند.

خلاصه همه قطعات پازل را که کنار هم بگذارید می‌بینید که روند به این سؤ میرود که دیگر فرد و نهاد مستقل و معتبری به جز رهبری در کشور نماند، و به قول هویدا دیگر لازم نباشد به فرمانروای کشور بگوئیم شخص اول، چون اصلا شخص دومی‌ وجود ندارد که اول معنی‌ پیدا کند.

حالا شما ذوب شده عزیز خود قضاوت کن که آیا این سبک انتقادات نصف نیمه‌ای که شما از همه چیز و همه کس به جز رهبری میکنی‌ که عملا منجر به این میشود که همه نهاد‌ها به جز رهبر از اعتبار و حیثیت بیفتند و مانند ریاست جمهوری در زمان احمدی نژاد تنها به لطف و پشتیبانی‌ رهبر بتوانند به کار خود ادامه دهند، آیا این همان چیزیست که شما میخواهی‌؟ یعنی‌ رهبری که در زمان هاشمی‌ ۳۰% قدرت را داشت و در زمان خاتمی شد ۷۰% و الان به ۹۰% رسیده آیا شما میخواهی‌ این روند تا یکپارچه شدن ۱۰۰% قدرت در دست خامنه‌ای ادامه پیدا کند که اینکه فکر میکنی‌ وقتش رسیده که شما هم تیغ تیز حق طلبی خود را از این پس به جای اینکه متوجه صدا و سیما، یا قوه قضیه یا فلان امام جمعه یا یا وزیر یا سرهنگ نیروی انتظامی بی‌ اختیار بکنی‌ متوجه رهبری بکنی‌ که به فعال ما یشا تبدیل شده در این کشور؟

البته فرض من در این سوال این بود که در شما درجه‌ای از حق طلبی مانده است که میتواند بر عشق شما به خامنه‌ای غلبه کند و نگذارد شما چشم ببندی بر تبدیل شدن این انقلاب به خلافت موروثی آل خامنه‌ای و آماده سازی بستر برای به تخت نشین مجتبی‌ خامنه‌ای که همه شواهد حکایت از آن دارد. وگرنه مرا با دلمردگان و دین فروشان کاری نبوده و نیست.

Friday, August 28, 2009

مژده به ذوب شدگان جویای ترقی‌

کشف فرمول جادویی عزیز دل‌ رهبر شدن و پیشرفت در نظام

رهبری بعد از تنها گذاشتن ناجوانمردانه سعید امامی که کاری جز اطاعت از رهبری نکرده
بود، و برای جبران آن اشتباه با خودش عهد کرد که دیگر هرگز اجازه ندهد ذوب شده‌ای مجازات شود. اگر شک دارید، ببینید آیا میتوانید حتا یک مثال پیدا کنید از یک ذوب شده رده بالا (نه سرباز ساده ریش تراش دزد) که به دلیل جنایتی مجازات شده باشد. ذوب شدگان عزیز لطفا از بیانات اخیر رهبری در جنایت نامیدن کهریزک و کوی دچار واهمه نشوند، منویات واقعی‌ آقا را باید از روی سیره و اعمال انجام گرفته ایشان شناخت نه از روی وعده‌های سر خرمن ایشان.
در ماجرای قتلهای زنجیره‌ای بسیجیان کرمان در ۸ سال پیش مشخص شد که رهبری به قوه قضاییه دستور داده که هیچ بسیجی‌ که مرتکب قتل یا هر چیز دیگری که مستوجب اعدام باشد را قوه قضاییه حق صدور حکم اعدام ندارد و باید با بیت هماهنگ شود و دیدیم که همه قاتلین محفلی کرمان علیرغم عدم رضایت بیشتر اولیأ دم اکنون آزاد و خوش و خرم هستند، همینطور مقصرین ۱۸ تیر یا قاتلین زهرا بنی‌ یعقوب، زهرا کاظمی و ده‌ها مورد تیر اندازیهای منجر به مرگ شهروندان در خیابان‌ها که گاه و بیگاه نیروهای انتظامی و بسیج در حین امر به معروف یا ایست‌های بازرسی یا از روی هوس انجام میدهند، ولی‌ بعد از سعید امامی نه تنها به یک نفر هم نازک تر از گل گفته نشده، بلکه اکثرا مانند مورد سردار نقدی تازه بعد از دست گیری به جرم تشکیل باند آدم ربایی تازه ارتقا هم میگیرند.
اصولا وقتی‌ یک ذوب شده جنایت می‌کند یا به هر نحو زیرش تر میشود تازه میشود باب دل‌ نظام، چون دیگر نظام میتواند از این آدم مطمئن شود که به دلیل آلوده بودن تا آخر پای نظام می‌‌ایستاد، و این فرد دیگر انسان آزاده‌ای نخواهد بود که اگر از نظام پلیدی دید نظام را ترک کند، مثل مرتضوی،یزدی، نقدی که به دلیل پرونده دار بودن تا آخر پای همه چیز نظام خواهند ماند.
شما ذوب شده گرامی‌ هم اگر دنبال ترقی‌ سریع هستید میتوانید یک جنایت تجاوز، اختلاس یا هر خلافی که علیه حق الناس یا حق الله باشد ولی‌ فقط علیه مقام عظما نباشد انجام دهید و رهبر را برای همیشه از وفادار بودن خودتان مطمئن سازید تا نظام هم به موقع از خجالت شما در بیاید. لازم به ذکر است که فرمول قدیمی‌ پیشرفت و ترقی‌ در نظام که در دهه ۶۰ نماز شب خواندن و عابد و زاهد شدن بود مدت هاست دیگر برای ترقی‌ مناسب نیست و نظام اکنون نیاز مبرمی به خلاف کاران حرفه‌ای وفادار دارد نه آدم‌ها دینداری که دم به دقیقه به عدالت و درستی‌ اقدامات رهبری شک کنند.
اگر هنوز هم شک دارید، میتوانید از هلالی مداح یا امام جمعه تویسرکان یا سردار زارعی پیشنماز بانوان لخت یا از مددی معاون متجاوز دانشگاه زنجان سوال کنید که آیا پس از انجام خلاف وضعشان بدتر شد یا بهتر،
پس ‌ای ایمان آورندگان به رهبری، شتاب کنید به سوی فلاح و بهترین اعمال که همانا تجاوز و قتل است، باشد که از رستگاران و مقربین بیت باشید و جاودانه از آنچه رهبری روزی شما گردانیده ارتزاق کنید.

Wednesday, July 29, 2009

دو سوال کوچک از هم وطنان ارزشی و ولایت مدار

دوست ارزشی، مدتی‌ است شکی در من پدید آمده که آیا شما نیروهای ارزشی اصولا تعریفی‌ از ارزش و ضد ارزش در ذهن دارید یا نه. پاسخ شما به این دو سوال پایین من را از این شک نجات میدهد و باعث امتنان است.

سوال اول: تعریف شما از اصول و ارزش‌ها دقیقا چیست؟ لطفا جوابتان راجع به اعمال ارزشی باشد، نه افراد ارزشی، مثلا بجای اینکه بگویید ارزش‌ها یعنی‌ حکومت صالحین یا اطاعت از حاکم صالح، بگویید دقیقا این حکومت صالحین چه کارهای صالحی باید انجام دهد که شما آن را ارزش به شمار آورید.

سوال دوم: بفرمایید که این نظام که شما خود را حامی‌ اساس آن میدانید، تا چه زمانی‌ مقدس است، یعنی‌ آن کدام اعمال است که اگر حکومت انجام دهد دیگر از نظر شما مقدس نبوده و شما از آن رویگردان میشوید، البته یک انسان خود فروخته یا نا آگاه میتواند بگوید حکومت مجاز به هر کاری هست و هر عملی‌ از حکومت سر زند حتما خیر است ولو اینکه ما حکمت آنرا نفهمیم، ولی‌ انسان آگاهی‌ مثل جناب عالی‌ حتما تصدیق میفرمایید که این گونه تسلیم و رضا شاید در برابر خدا قابل توجیه باشد اما در برابر حکومت نشانه کفر است. مانند سوال اول در جواب این سوال هم لطف کنید راجع به "اعمالی" که حکومت را از صلاحیت میاندازد فکر کنید نه راجع به "اشخاصی‌" که اگر بیایند از دید شما باعث انحراف حکومت میشوند.

Sunday, July 26, 2009

همه مردان رهبر


چه خوب است آنها که خود را نیروی ارزشی می‌دانند، یک بار لیست آدمهایی را که همچنان در بیعت رهبر هستند را مرور کنند و جست و جو کنند که هر یک از این آدمها چه سوابقی در انقلاب داشته اند. به ترتیب قد کل پیروان رهبر در این لیست خلاصه میشود:
یک،محمد یزدی: چندان اثری از این فرد در تاریخ انقلاب مشاهده نمی‌شود، اما در سالهای اخیر خود و پسرش حمید دارای فساد اقتصادی هستند و تنها یکی‌ از اقلام تصرفی این آقا لاستیک دنا است.
دو،مصباح یزدی: فردی که در زمان شاه مخالف رسمی‌ امام بود و بعد از انقلاب امام حتا حاضر به ملاقات با او هم نشد. ایشان بدون هیچ نقشی‌ در انقلاب، فردای فوت امام با دریافت لقب مطهری زمان از رهبر بر صدر سفره انقلاب نشست و کادر‌های تربیت شده خود را به تدریج در مرکز حساس امنیتی ، نظامی و قضایی‌ جای داد.
سه،احمد جنتی: یکی‌ از مباشرین اصلی‌ تمام توطئه‌های دو دهه اخیر، هیچ کس حتا تندروترین حامیان نظام هم نامبرده را به عنوان مرد خدا و انسانی‌ با تقوی نمیشناسند.
چهار،خزعلی: مانند مصباح یزدی از اعضای انجمن حجتیه، انسان شروری نیست ولی‌ سابقه مبارزاتی خاصی‌ هم ندارد، در زمان امام با توجه به مشی امام برای بها دادن به روحانیت سنتی‌، عضو شورا نگهبان شد، که بارها در آن جایگاه مورد عتاب امام واقع شد. با توجه به کبر سن، چندان فعالیت سیاسی از او در سالهای اخیر دیده نمی‌شود به جز ابراز ارادت به فرهنگ غدیر در مناسبت‌های مختلف.
به جز ۴ نفر بالا که تا حد اندکی‌ برای خود نامی‌ داشته اند، باقی‌ جریان دنباله رو رهبر را کسانی‌ تشکیل میدهند که اصولا هیچ گاه وزنه‌ای نبوده و نیستند، و ویژگی‌ مشترک آنها این است که کاملا ساخته و پرداخته رهبر فعلی هستند، این افراد صرفا با روحی که رهبر در کالبد سیاسی بیجان آنها دمیده تبدیل به موجوداتی کمی‌ قابل اعتنا شده‌اند. بنابران چون این افراد از خودشان فاقد هر گونه پیشینه‌ای در انقلاب یا جنگ و یا سواد و دانش هستند، طبیعی‌ است که بیعت این مخلوقات بی‌ ریشه رهبر با خالق خود، چیزی به اعتبار خالقشان (رهبر) نمی‌‌افزاید. در این گروه اسامی زیر به چشم میخورد:
حجت الاسلام ذوالنور (نماینده ولی‌ فقیه در سپاه)، سعیدی (نماینده ولی‌ فقیه در ارتش)، حداد عادل (پدر زن مجتبی‌ و نماینده تحمیلی تهران در مجلس ششم و پس از آن)، حسین شریعتمداری، قاسم روانبخش، ازغدی، حجازی، فاطمه رجبی، احمد خاتمی، عشرت شایق، حجت الاسلام طأئب، دکتر رامین، حسن عباسی، سردار ذوالقدر (که پس از دستگیری به جرم تشکیل باند آدم ربایی به ارج و قربش افزوده هم شده ظاهرا)، و بالاخره منصوبان رهبر در سپاه و البته محمود و و کابینه اش.
این کل کسانی‌ هستند که همچنان زیر عالم رهبر سینه‌ میزنند. قضاوت در باب وزانت و وجاهت این افراد را به شما خواننده گرامی‌ میسپرم، حال به لیست مقابل و وزن کسانی‌ که معتقدند رهبر از عدالت خارج شده نگاه کنید:
همه مراجع شامل آیات الله منتظری، موسوی اردبیلی، جوادی آملی، صانعی، امینی، حسن زاده آملی، دستغیب، صافی گلپایگانی، وحید خراسانی، شبیری زنجانی، بیت امام، خاتمی، موسوی، کروبی، مجمع روحانیون مبارز مانند موسوی خوینی ها، امام جمارانی، انصاری، محتشمی، موسوی تبریزی...اعضای شخص جامعه روحانیت مبارز مانند رضا اکرمی، استادی، حسن روحانی، ناطق نوری، تقوی، ...اکثریت فعلا در ظاهر خاموش مجلس خبرگان به گواهی رای آنها به ریاست هاشمی‌ در مقابل یزدی و جنتی، و حتا در کامل تعجب انتقادات مراجعی حکومتی مانند مکارم شیرازی و سکوت معنی‌ دار هاشمی‌ شاهرودی، و نوری همدانی و بالاخره خیل رده‌های میانی بدنه دولت، نیروهای مسلح، وکلا، نویسندگان، اساتید دانشگاه،...
خوب البته یک فردی که به هر بهائی می‌خواهد ذوب در ولایت بماند، میتواند همه بزرگان را به لقب طلحه و زبیر مفتخر کند و بگوید حتا اگر همه دنیا هم به جائر بودن این علی‌ بدلی زمان گواهی دهند باز او دست از ذوب بودن بر نمیدارد، یک سخن با این دوستان بیشتر نمیماند، و آن اینکه آیا شما در گفتار و کردار حسین شریعتمداری، فاطمه رجبی، جنتی، روانبخش، ازغدی، حجازی، حسن عباسی، و سردار ذوالقدر نور حقیقت میبینی‌ یا دریوزگی قدرت؟ شاید بگویی که فقط به شخص رهبر کار داری و عاشق خود اویی نه اطرافیانش. خوب آیا فکر نمیکنی‌ که این چه رهبر پاکیست که هر روز بیشتر از دیروز در بارگاهش فرهیختگان جور می‌بینند و اراذل و اوباش بر صدر مینشینند؟
البته راه مستقیمتر برای اثبات ظالم بودن رهبر این بود که نیم نگاهی‌ به اعمال او شود، اما این نوشتار برای کسانی‌ بود که چنان شیفته زمامدار خود شده اند که او را به مقام خدایی رسانیده و هر ظلم او را هم عین عدل می‌بینند.

Thursday, July 16, 2009

افسانه قدرت و دزدی خاندان هاشمی‌

افراد حوصله، آگاهی‌ و توان اینکه اسم چهل تا دزد را در ذهن داشته باشند ندارند، آنها دنبال یک و فقط یک اسم میگردند تا او و خانواده‌اش را بکنند مظهر همه بدیها و دزدیها. این گونه بود که به کمک دستگاه تبلیغاتی سپاه و خامنه‌ای به مفهومی به نام اکبر شاه شاخ و برگ داده میشود تا همه مشکلات را به او نسبت بدهند، این استراتژی بسیار موفق بوده، نتیجتا با خیلی‌ از عوام و حتا تحصیل کرده‌ها که صحبت میکنی‌ میبینی‌ که در حال و هوای بیست سال پیش هستند و فکر میکنند هنوز رفسنجانی‌ قدرت اصلی‌ کشور است، البته در این میان خامنه‌ای و سپاه توانستند با دزد معرفی‌ کردن هاشمی‌ دزدیهای کلان تر خود را از انظار دور نگاه دارند. خوشبختانه انتخابات اخیر باعث شد مردم درک کنند که قدرت اصلی‌ و ریشه مشکلات رهبر است نه هاشمی‌.

یادمان نرود که درامد چیزهایی‌ مثل اسکله‌های خارج از نظارت سپاه یک درامد پیوسته و دائمی است در حالیکه فرزندان هاشمی‌ اگر ده سال پیش پورسانتی هم گرفته باشند، درامدشان ماهیتی پیوسته ندارد، درامد سالانه تنها یکی‌ از ده‌ها اسکله سپاه و مجوز‌های انحصاری واردات و ساخت و ساز و تغییر کاربری‌های زمینها که "به طور پیوسته و روزانه" به امثال محصولی‌ها داده شده و میشود به اندازه کل دزدیهای موردی فرزندان هاشمی‌ است.

عامل دومی‌ که باعث شده گیر دادن یک جانبه به هاشمی‌ در میان مردم جاذبه داشته باشد، این است که مردم همیشه دوست دارند به بالاترین مقام‌های کشور فحش دهند، اما اکثرا تا قبل از این انتخابات حتا جرات صحبت راجع به خامنه‌ای را نداشتند و سعی‌ میکردند وجود او را نادیده بگیرند، نتیجه اینکه تمام فحش‌ها از جمله سهم فحش خامنه‌ای هم نصیب فرد دوم یعنی‌ هاشمی‌ میشد.

عامل سوم در گیر دادن به هاشمی‌ هم بر میگردد به امکان ایجاد سریع زبان مشترک با عوام، شما اگر در تاکسی بنشینید و از دزدیهای سرداران سپاه یا امامی کاشانی صحبت کنید، بغل دستی‌ شما مدتی‌ طول میکشد تا با شما به هم زبانی برسد، اما با اولین اشاره به اکبر شاه درست مثل اشاره به تکیه کلام‌های محبوب روز که مثلا از سریال‌های مهران مدیری وارد جامعه میشود، در عرض یک دقیقه میتوانید با مخاطب عوام به هم زبانی و درک مشترک برسید.

خلاصه هاشمی‌ اگر ثروتی هم اندوخته باشد که حتما کرده است کاری متفاوت از بقیه سران و سرداران نظام انجام نداده. ضمن اینکه اگر ثروتی نیندوخته بود در روزگاری مثل امروز که موسوی و خاتمی و کروبی از یک دفتر ساده هم محروم میشوند، هاشمی‌ نمیتوانست مینیمم لازم برای ادامه حیات سیاسی خود و حزبش را داشته باشد و کمکی‌ باشد برای جلوگیری از یک قطبی شدن کامل فضا.

البته ضمن دیدن مظلومیت امروز هاشمی‌ یادمان هم نمی‌رود که همین هاشمی‌ سالها با همدستی خامنه‌ای لیبرال‌ها و بعد چپ‌ها را قلع و قمع کرد، بطور مثال آن روزی که در انتخابات مجلس چهارم راست‌ها داشتند کروبی را با شایعاتی مثل سکه دادن در عروسی پسرش بی‌ آبرو میکردند تا بتوانند همه قدرت را قبضه کنند، همین هاشمی‌ همدستی یا سکوت رضایت آمیز داشت.